تبليغاتX
من... -

 


سلام خدا جونم.خوبي؟

 

اي بابا! بازم من! رو رو حال مي كني؟ به من چه! خودت گفتي نا اميدي ممنوع...من خوب نيستم خدا.ديشب دلم بدجور گرفت.مي دونم كه اين طوري به نفعمه،اما...حس بدي بود..." راجع به اون درست حرف بزن.جدي دارم مي گم.دوسش دارم..."

 

خدا؟ هواشو داشته باش...باشه؟...قول مي دي...؟

 

 

*سامي بد!بعد از ظهري خواب مي ديدم دارم باهات مي حرفم!!!كلي خنديديم...

 

**درد هاي من جامه نيستند نا ز تن درآورم...نگفتني است...( چرا تو اينقد باحالي؟!! )

 

***سمانه ي مهربونم، دلم برات تنگ شده.اما از پول تلفن خونمون مي ترسم.به بچه ها خيلي زنگيدم اين مدت!منتظرم تا قبضش بياد و مامان غرغرشو كنه ، بعدش مي زنگم اساسي با هم بحرفيم.شونصد بار گفتم مي زنگم ولي نشده.به خدا نشده...به يادتم...

 

****ساراي من،جاي من سرتو بذار رو شونه ي مامان مهربونمون...يه ذره، باشه؟امروز يه ذره با مامانم حرف زدم.بغض كرد.نمي تونم باهاش حرف بزنم و از خودم بگم.نمي تونم ببينم در كنار تمام اذيتايي كه مي كنمش، به خاطر افكار مزخرف من هم غصه بخوره...

 

*****مريممان!عسلكمان...دلمان را كه فراموش نكرده ايد؟...ما دلمان آتش گرفته.تو بيمارستانتان،بخش شما،تخت خالي هست...؟!!

 

****** تنها مي باشيم...خيلي...دلمان خدا مي خواهد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط شیما  |