تبليغاتX
من...

 

and I told you to put on too much pressure

and you left me

and I started to be wild

...and I started... to be wild

oh stop,sit and relax

are you laghting?...you try so hard

it`s time to move on

no more pain

no more love

no more crying in the night

no more faith

no more trust

no more trust

no more trust

no more trust

no more trust

...I loved you so much and then you broke me

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 4:40  توسط شیما  | 

 

خدا یا چرا منو  " اینقدر " احمق آفریدی؟!!!

 

* من پول ندارم.ندارم.ن...د...ا...ر...م...

** من پول ندارمممممممممممممممممممممممم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:23  توسط شیما 

 

دچار بي خوابي شدم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:44  توسط شیما 

 

خدا جونم...ممنونتم...ممنونتم به خاطر چشمام ، به خاطر سلامتيم ، به خاطر اينكه دوسم داري...يه خاطر اينكه خيلي دوسم داري...آخه جز تو كي مي تونه دستمو بگيره و بگه : " من اينجام! تو تنها نيستي..."

 

مرسي خدا جونم...

 

* اينا فقط مربوط به رمضون گرفتگي نيس.باور كنين.

 

امشب كلي با ستاره حرفيدم.از گذشته هاي قشنگمون ياد كرديم.اولين و آخرين نامه اي كه برام نوشته بودو خوند.اگه بشه مي خوام بذارم نامه هاشو اينجا.اون امسال كنكور داره.منم مي خوام استارتشو بزنم.واسه سال بعد.فك مي كنم بعد از اون همه آشفتگي ، حالم داره كم كم مي ياد سر جاش. مي خوام بشم همون شيماي چهار سال قبل...

 

پيشم بمون خدا...

 

** تصميم دارم امسال اگه خدا بخواد يه شروع تازه داشته باشم.

*** به دعاي همه تون محتاجم.

**** پستاي قبليو پاك نمي كنم.چون مي دونم يه وقتايي بايد يادم بيفته كجا بودم...

 

 

به سوي تو

به شوق روي تو

به طرفه كوي تو

سپيده دم ايم

مگر تو را جويم

بگو كجايي

نشان تو گه از زمين گاهي

ز آسمان جويم

ببين چه بي پروا

ره تو مي پويم

بگو كجايي...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط شیما  |