تبليغاتX
من...
 

می دونی سوسن ٬ از دیشب تا حالا دارم به این فک می کنم که این سعید از جسم تبدار تو ٬ هر شب جمعه ٬ شیره ی چی رو مکید بالا ٬ که تو الان این قد خالی شدی ؟!!

 

*امروز اولین جلسه ی دادگاهته و چشمای حریصت بی تاب دیدنش...گفتی چند روز شده؟!....۶۲ روز ؟!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:4  توسط شیما  | 

 

از دیروز یه جورایی شدم! نمی دونم خوبه یا نه اما داره می جوشه می یاد بالا!

- من سیاه

دنیای من هم سیاه

دنیای آشغالی بیرون هم سیاه

...از سیاهی چرا حذر کردن؟

* می خوام بخورمشون ! همه ی سیاهیا رو با هم...

**من چنین ام.احمق ام شاید!...که می داند؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:39  توسط شیما  | 

 

moon`s so bride

night`s so fine

keep your heart

here with mine

life`s so dream

we are dreaming

.

.

to our joy

to our pain

we can move

once again

take my hand

dance with me...

* نمی دونم چرا چند روزه گیر دادم به این آهنگه...کسی نمی دونه کی خوندتش؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 13:1  توسط شیما  | 

 

دیروز تمام قابا رو برداشتم از رو دیوار.بعضیاشون عکس بودن و بیشترشون لوح تقدیر! چه دختر خوب و احمقی بودم اون روزا !!!

بعد از ظهر هم خودمو بستری کردم  و زل زدم به دیواره که پر بود از جاهای خالی زرد شده!

 

*دارم می پوسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:39  توسط شیما  | 

 

never been in a hell like this

somebody wake me up...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:15  توسط شیما  | 

 

من یه آدم پستیم که نگو.با همینه خودم ٬ کلی حال می کنم! تو هر موقعیتی که قرار می گیرم ٬ نقش بازی می کنم. وقتی دارم با یکی حرف می زنم ٬ صدامو نمی شناسم. مطمئنم اونیکه داره حرف می زنه ٬ " من " نیستم. خودم می فهمم اینو ٬ اما بقیه ٬ نه.

تنها هم که هستم ٬ خودمو اسکل می کنم.اونیکه تو مغزم داره دائماْ ذر* می زنه ٬ همه چیو می دونه...همه چیو...

- خفه شو ! تو رو قرآن خفه شو!

 

* شاید هم  " زر " ! املاشو بلد نیستم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:8  توسط شیما  | 

 

- پلاک ۷۹.همینه بابا...چقد تاریکه اینجا...

نکنه وقتی می خوام دکمه ی زنگو فشار بدم ٬ به جای من ٬ اون انگشتمو فشار بده!

- بله؟

- سلام وجیهه جون...

-سلام ! چه عجب! اومدم!

اِاِاِاِ...در باز شد...چقد زود گول می خوره...پس دستام چی؟!...یعنی اینجا اصلاْ گرگ نداره؟!

- بابا جان ٬ شما برو...هر وقت خواستم بیام زنگ می زنم.

نه بابا...نرو...اگه این در ِ دیگه باز نشه چی؟...بابا...؟!

- شیما جان ٬ خوب بگو مامان هم تشریف بیارن تو.

آخه من که امروز چیزی نگفتم مامان...همش حمید حرف زد.آره خوب ٬ من از این دختره ٬ تکتم ٬ متنفرم...اگه دیشب بهش گفتم " خراب " ٬ امروز می گم " ... " ٬ ...اما امروز هیچی نگفتم...پس چرا سکوت؟!! اون هم فقط با من...

- نه ٬ مامانم نیستن.با بابام اومدم.ببخشید تو رو خدا...قابلی نداره...

- اِاِاِ...چرا زحمت کشیدی؟ مرسی گلم! بیا که بچه ها خیلی وقته منتظرتن...

بازم شکلات...کجان پس؟!...قایم شدن؟...سک سک...تموم شد!...باختی...نخودی بودم؟!...

- بچه ها شیما هم اومد بالاخره!

- سلام...

این چند تاست؟!...سه تا!!...نمی بینه...گرفتمت...این تویی مهشید؟!

- خوبی؟چقد عوض شدی تو...اوووووووووووووه !!

- واقعاْ ؟ نه بابا ٬ فک نکنم...

- مهشید راس می گه.باور کن اگه تو خیابون می دیدمت ٬ نمی شناختمت...بزرگ شدیا !

ولی آخه...خانوم دکتر ؟! شبا این پلنگ صورتیه من خوابش نمی بره...آمپول بزنین یکی بهش تا خوب شه...دیدی درد نداشت؟!...

- یه دختره بود...تپل و سفید بود خیلی ٬ .یادتونه؟ همیشه آخر کلاس می نشست؟

- کدوم یکی؟

- بابا همونی که دو ماه افسردگی گرفته بود ٬ هیچکی باهاش دوس نبود ٬ مامانش همیشه میاورد و می بردش؟!

- آهان! " شربتیان " و میگه!

- آره! آفرین ! یه کم خل بود انگاری! نمی دونین چی می خونه؟ اصلاْ قبول شد ؟

- آره بابا ! من خودم دیدمش یه بار...گفت مکانیک می خونه!!

مکانیک؟!...تب دارم هنوز...

- چقد زور گذشت بچه ها ! باورتون می شه؟! سه ساله ها !!! 

پس چند تا؟!...یک...دو...هپ!!!

- خانوما ی گل!! حواس همه تون به عروس جدید که هس؟! مینا خانوم بالاخره " بله " رو گفتن!

- رو نمی کنی مینا !! کیو بد بخت کردی ؟! همون...؟!

- مینا جان ٬ می ذاشتی نامزدیتو با طلاقت تو یه روز می گرفتی ٬ وقت ما رو هم نمی گرفتی اینقد!!!

طلاق؟!!!...سوسن٬ واقعاْ تصمیمتو گرفتی؟ این دیگه بچه بازی نیستا.یعنی دیگه دوسش نداری؟...دوسش ندارم؟ آدمو سه سال با یه سگ هم یه جا زندونی کنن ٬ عادت می کنه به سگه...شبا تا صبح یکی از لباساشو که جا مونده خونمون ٬ می بوسمو گریه می کنم...

- خوب بچه ها ! قرار دفعه ی بعدو همین الان بذارین.

- من می گم دفعه ی بعد ٬ بریم بیرون.تو خونه آدم زود خسته می شه.

- اگه می رین بیرون ٬ پس تو رو خدا پارک قرار نذارین.

- آره ٬ منم می گم کافی شاپ.

- استخر هم بد نیستا...استخر هتل هایت ٬ هم تمیزه ٬ هم به همه نزدیکه.

- نه ! ما شمال هم که می ریم ٬ من تو دریا نمی رم.استخر نه.

- یکی بگه آخرش چی شد؟!

می ری بیرون ٬ اون درو هم ببند لطفاْ...نه ٬ نمی خوام گریه کنم...اون جعبه ی دستمالو می یاری از تو هال؟!... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط شیما  | 

 

من ایمان دارم که تو عاشقی

و همین برایم کافیست

و فرقی نمی کند عشقت را نثار که می کنی

برایم سخت است با تو بگویم

که چقدر زندگیم سیاه و تهی ست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:14  توسط شیما  | 

 

دو شب پیش ٬ یه مورچهه رو گرفتم ٬ یه دونه از پاهای عقبشو کندم بعدشم گذاشتمش زیر یه شیشه کنار تختم!

الان دوشبه همونجاس...فک کنم مرده چون دیگه تقلا نمی کنه!

توضیح:یه افسانه ی قدیمی هس که می گه : بتدرج تمام پاهاش ( شک دارم که اون ۵ تای باقیمونده همشون پا باشن!!! )جدا می شن و آخرین پا که جدا شد...منم می رم پیش مورچهه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:54  توسط شیما  | 

 

شدم یه پشه که چسبیده به یه زندگی ِ مربایی !!

( هیچی بیشتر از ارتعاش تارهای صوتی خودم  عذابم نمی ده.زورم نمی رسه خفه ش کنم : خودمو می گم...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط شیما  | 

 

خسته شدم خداااااااااااا...دیگه چقد تحمل کنم؟ بابا چرا نمی فهمی؟ چطوری التماست کنم تا بذاری بیام؟ گفتی اگه خودم این کارو کنم ٬ رو خدائیت خط کشیدم.منم گفتم باشه ٬ چشم! ولی تو رو به عزت همونایی که روشونو برگردوندن ازم ٬ راحتم کن...

چیه؟ نکنه تو هم حوصله مو نداری؟ ...نخیر! مجبوری...باید بشینی یه تمام چرت و پرتایی که می گم گوش کنی.خودت منو آوردی تو این دنیای لعنتی...خدا خیلی نامردی...خیلی نامردی...امسالو دیدی؟ تو کردی ٬ تو باعث شدی ٬ تو تنهام گذاشتی...

خودت قضاوت کن ٬ این چشا تا کی ببارن آخه؟ تو تعیین کن.بابا یه قراری بذار ٬ مثلاْ بگو دو ماه دیگه.خوب خیال منم راحت می شه.با خودم می گم خیله خوب! دو ماه دیگه تو این طویله ی زندگی ٬ با حیوونای توش ٬ جون می دم ٬ بعدش راحت می شم...اما تو هم ٬ همه ی حالت تو اینه که منو بذاری تو خماری...

دلمو خیلی شکوندن خدا...تو که می بینی اینا رو ٬ نمی بینی؟ دیدی یه بچه ی کوچیکو ٬ همین که لب می چینه ٬ آدم دیوونه می شه...من که خیلی کوچیکتر از این حرفام ٬ پس چرا دلت یه کم به رحم نمی یاد؟

خدا ٬ تو که دیگه از دلم خبر داری...اگه تو گوش ندی به حرفام...اگه تو هم قهر کنی با من...مگه منه خر ٬ جز تو کیو دارم؟ببخشید...خیلی بد حرف زدم...

خیلی خسته م ٬ باور کن...(ناراحت نباش دیگه٬ باشه...؟!! )

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:19  توسط شیما  | 

 

امسال برات هیچی نخریدم بابا! ( این از فواید بزرگ شدنه! ).یعنی تو فکرش بودما اما خوب ٬ فرصتش!! پیش نیومد ( کادو های بقیه رو هم که زود تر حبرشو داده بودم بهت!! ).شاید واسه همینه که دو شبه هر چی داد می زنم :" شب همگی بخیر !! " ٬ نمی یای بوسم کنی! آخ...اگه بدونی این " مادر بابا " ی تو چقد احتیاج داره به این شب بخیر گفتنا!

چند وقته به خاطر پشت میز نشستن مداوم ٬ کتف و شونه هام درد می کنن.معتقدی که به خاطر ورزش نکردنه!...همون لحظه که دستاتو می ذاری رو شونه هام تا ماساژشون بدی ( بهت گفتم چقد حرفه ای این کارو می کنی بابا؟!! دمت قیژ !! ) مثه این می مونه که دردو با کف دستات می کشی بالا...یه حالی می کنم...درس مثه وقتی که تو راه آهن می دیدمت.وقتی با نگاه نگرونت تو جمعیت دنبالم می گشتی.لبخندت وقتی که پیدام می کردی...n بار بهت گفته بودم تو خود ایستگاه بغلم نکن ٬ روبوسی رو هم بذار واسه تو ماشین ٬ بعضی از اینایی که اینجان ٬ بچه های دانشگاهن! اما هر دفعه که داشتم می یومدم خونه ٬ به این فک می کردم که نکنه بابا ایندفعه بغلم نکنه!!!

شوخی نیستا! دو ساله ٬ هر هفته ٬ اونم ساعت یک و نیم شب ٬ نیم ساعت زودتر از اینکه من برسم ٬ می یای دنبالم ( چرا هیچ وقت اعتراض نمی کنی؟ ).وقت رفتنم هم می یای آخه! می یای و وامیستی تا همه ی هم کوپه ای هام بیان.حتماْ هم ویژه ی خواهران!! باید باشه! بدترین کارت اینه که تا آخرین لحظه که قطار ایستاده تو هم می مونی ٬ عین روزای اول! خسته نشدی بابا؟ آخه نگفتم بهت که من هم مثه همون روزا تا نیم ساعت بعد از حرکت ٬ گریه می کنم. تو نمی یای اما اون حالت دست تکون دادنت تا آخر راه می مونه تو ذهنم...

الهی بمیرم برات بابا که این روزا اینقد پکری...مامان اون شب که داشتیم می رفتیم خونه ی دایی جون رضا ٬ گفت که ناراحتیت مربوط می شه به اداره و عوض شدن پستت.می گفت چون یه چیزایی رو از کارایی که رئیس اداره تون داره می کنه ٬ فهمیدی ٬ داره گیر می ده بهت.تا بوده همین بوده بابا جونم.اشکال نداره ٬ ممکنه یه کم طول بکشه ها ٬ اما اونیکه اون بالا بالا ها داره این چیزا رو می بینه خیلی حواسش جمعه...

حمید هم که رتبه ش خوب نشد.بهم گفتی اصلاْ مهم نیس و حمید هم نباید بیخودی ناراحت باشه ٬ اما من می دونم که خودت چقد داری غصه می خوری.من هم که ...خیلی بدم بابا ٬ می دونم...آخه تو که خبر نداری دل دخترت چقد پره از دست زندگی...باور کن بابا ٬ من معتادم به اینکه دستتو بکشی رو صورتم و بگی :" دورت بگردم بابا جون! تو امید زندگیه منی ! "...ازم دریغش نکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط شیما  | 

 

دختره ی آشغال پریشب اومدن خونمون.حمید که قبلش رفت با دوستش بیرون.خیلی دلم می خواست منم می تونستم برم یه جای دیگه ٬ اما خوب ٬ نشد.حالم از قیافه ی نحسش به هم می خوره .از لحظه ی اولی که دیدمش ٬ تا رفتم جلو و دستای کثیفشو گرفتم ٬ تو ذهنم باهاش حرف می زدم.زیر اون ظاهر آروم و مهربونش ٬ یه کثافت نفس می کشه.یه ماه و نیمه هر موقع که زنگ می زنه ٬ اصلاْ حتی طرف گوشی هم نمی رم.شنیدن صداش اعصابمو می ترکونه!!!

اینقد مظلوم نمایی می کنه که مامان می گه:" گناه داره تکتم!خیلی دختر خوبیه!! اینقد ناراحته که باهاش حرف نمی زنی! ( آخی!! بمیرم برات!! ) می گه نمی دونه چی کار کرده یا چه حرفی زده که تو از دستش ناراحتی!!! 

من از دستت ناراحت نیستم تکتم جونم : ازت متنفرم الاغ !!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:29  توسط شیما  | 

 

سلام خدا جونم! ( به تو سلام می کنم چون با همه ی بی دین و ایمونیم ٬می دونم تو اهل خداحافظی نیستی.) بازم من!! می گم بازم ٬ چون قبلاْ هم خیلی برات نامه نوشتم ٬ گرچه شک دارم خونده باشیشون.چون همه رو بلافاصله پاره کردم!! اما خوب اینجا رو حالا حالاها تصمیم دارم داشته باشم.

خدای مهربون من! ( هنوزم مال من هستی؟! ) اگه بدونی چقد خسته م...خیلی خدا ٬ خیییییییییییلی!!! کم آوردم! باور کن نمی خوام ناشکری کنم.می دونم هر چی که تا حالا بهم دادی از سرم هم زیادیه اما...با هم تعارف که نداریم! یه سوال تکراری می پرسم ازت ٬ بیا و خدا وکیلی !!! ایندفعه نپیچون:

بیکار بودی منو آفریدی؟!

آخ که اگه اون موقع که داشتی ورزم می دادی عقلم می رسید!! با مشت می کوبیدم تو سر گِلم! تا له شم!! می بخشی که اینطوری می گما ! آخه دلم خیلی پره خدا حونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:39  توسط شیما  | 

 

ـ من...

فقط بی دلیل وجود دارم.

همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:57  توسط شیما  | 

 

خرجم رفته بالا! امروز تصمیم گرفتم برم یه حساب دزدکی!! باز کنم ٬ تا شاید تا آخر این ماه بتونم یه خط دزدکی!!! بخرم! (بازم  )

تو راسته ی احمدآباد بودم ٬ دیدم یه خانوم چادری داره از دور میاد طرفم.یه طوری نیگام می کرد.ترسیدم از چشاش.داشت حرف می زد انگاری.دستاشم تکون می داد.فک کردم شاید می شناسه منو! اومد جلو و کم کم صداش واضح تر شد: ..... باورم نمی شد!!! چی داشت می گفت؟!!همین طوری نیگام می کرد باهام راه می یومد و ادامه می داد... (خدای من! )ازش فاصله گرفتم و سرعتم رو هم کم کردم.متوجه شدم به هر کی می رسه همین حرفا رو می زنه.همه با تعجب از کنارش رد می شدن.حالم خیلی بد شده بود.یه کم بالاتر چند تا پسر بچه ی دبیرستانی ایستاده بودن.تا دیدن متوجه حرفای اون خانوم شدن دنبالش راه افتادن و به هر کی می رسیدن می گفتن:" تعجب نکننین ٬ کم داره! " و بلند بلند می خندیدن.اون خانوم هم همینطوری به حرفاش ادامه می داد...

اینقد حالم بد شده بود که تصمیم گرفتم برگردم.تا رسیدم خونه بغضم ترکید و ...مامانم هم ناراحت شده بود اما می گفت تو فک نکن بهش ٬ اما آخه...اصلاْ به ظاهرش نمی یومد که...اونم یه خانوم...یه زن...همش دارم به این فک می کنم که چی این حالت خشم و بهت و سرگردونی رو ٬ اون هم یه این شدت تو ذهن و قلب و جسمش باعث شده بود...خدایا...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط شیما  | 

 

دیروز مامان و بابا رفتن نیشابور.یه زمین داریم اونجا.رفته بودن ببینن دنیا دست کیه! ظهر من باید می رفتم دنبال امیر.هوا خیلی گرم بود.با اینکه مسیر کلاسش بد نیس اما هر چی وایستادیم هیچ تاکسی نگه نداشت.مجبور شدیم کلی پیاده روی کنیم.کلی کلافه شدم.بیچاره امیر.اونم خیلی خسته بود.کوله شو داده بود دست من و به زور خودشو می کشید!

وقتی رسیدم خونه زنگیدم به مامان.گفت تو راهن ولی تا برسن خونه طول می کشه.زنگیدم یه جا سانویچ بیارن اما هیچکی جواب نداد.حمید هم که خواب بود.بی خیال شدم.تصمیم گرفتم خودم دست به کار شم.چهار تا تخم مرغ برداشتم.تمام کابینت ها رو زیر و رو کردم اما روغنارو پیدا نکردم.دوباره زنگیدم به مامان:" مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد! "رفتم کره بردارم اما فقط یه کوچولو مونده بود!دیدم چاره ای نیس.تخم مرغا رو شکستم و هر چی هم که دم دستم اومد و فک کردم خوبه ریختم توشونو هی به هم زدمشون.دیدم رنگ مخلوطم!! یه کم تو ذوق می زنه اما...سفره رو امیر انداخت.داشت می مرد از گشنگی.کنار تخم مرغا چیپس هم ریختم تا امیر بیشتر خوشش بیاد.یه آهنگ هم از قدیمی های عارف گذاشتم و...واااااااااااای!!! نمی تونم بگم چقد بد مزه شده بود!!نمی دونم چرا دارچین ریخته بودم توش!!!

هیچی دیگه!صب کردیم تا مامان اومد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:32  توسط شیما  | 

 

توی تنهائی یک دشت بزرگ

که مثه غربت شب بی انتهاست

یه درخت تن سیاه سربلند

آخرین درخت سبز سرپاست

 

 

رو تنش زخمه ولی زخم تبر

نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم

شاخه هاش پر از پر پرنده هاست

کندوی پاک دخیله و طلسم

 

 

چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ

مهمون سفره ی سبز اون شدن

چه مسافرا که زیر چتر اون

به تن خستگیشون تبر زدن

 

 

اون درخت سربلند پر غرور

که سرش داره به خورشید می رسه منم منم

اون درخت تن سپرده به تبر

که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم

 

 

من صدای سبز خاک سربی ام

صدایی که خنجرش رو به خداست

صدایی که توی بهت شب دشت

نعره ای نیست ولی اوج یک صداست…

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:20  توسط شیما  | 

 

زندگیم درست شده مثله کف آشپز خونه و پذیرایی!!!

دو شب پیش ٬ اومدم از تو یخچال شیر بردارم ٬ دستم خورد به ظرف پنیر و آبش ریخت رو زمین.تا صبح هر وقت رفتم تو آشپز خونه ٬ پام می چسبید به سرامیکا!! تازه شم! چون مامان خواب بود مجبور نبودم دمپایی پام کنم و این طوری شد که زندگیم! پخش شد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:29  توسط شیما  | 

 

یه هشدار به وزیر خارجه ی ژاپن که اعلام کرده اگه ایران غنی سازی اورانیومشو متوقف کنه ٬ حاضره به عنوان یه دوست!!! به حل مسالمت آمیز و دیپلماتیک مسائل باقی مونده بین ایران و آژانس کمک کنه:

بی خیال شو ٬ باشه؟!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط شیما  | 

 

ایلنا ( خبر گزاری کار ) ٬ به دلیل انعکاس اخبار دانشجویان ستاره دار و  رساندن صدای دانشجویانی که از تحصیل در دوره ی کارشناسی ارشد به رغم صلاحیت علمی محروم شده اند ٬ فیلتر شد.

به نظر نمی یاد قضیه به این سادگیا باشه.مشاور رسانه ای رئیس جمهور در این مورد گفته:" بعضی از نشریات ٬ مرزها رو رعایت نمی کنن ." زمانی هم که به همه ی نشریات وام می دن و ایلنا محروم می مونه در اعتراض ٬ یه مقام مسئول اعلام می کنه که ایلنا ٬ در راستای نظام حرکت نمی کنه.

البته سخنگوی انجمن دفاع از آزادی مطبوعات و خیلی از صاحب نظر های حقوقی اعتراض خودشونو نسبت به فیلترینگ ایلنا اعلام کردن و این کارو غیر قانونی دونستن.

یادمون نره که در آستانه ی انتخابات مجلس هشتم هستیم و این یعنی : خیلی حواست جمع باشه!! تو این روزاست که نشریه هامون و متاسفانه ٬ متاسفانه گاهی دانشجو هامون تبدیل می شن به یه بلندگوی حسابی که بعضی احزاب خط و نشوناشونو با اونا برای هم می کشن.دفعه ی قبل حجاریان ٬ " باطبی" و " احمدی" رو روانه ی " اوین " کرد ٬ این دفعه پشت پرده ی ماجرای " امیر کبیر "  چه خبره ٬ فقط خدا می دونه...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:53  توسط شیما  | 

 

درآمد نفتی در دو سال اول هر یک از دولت ها :

دولت سازندگی : ۳۰ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار

دولت اصلاحات : ۲۹ میلیارد و ۴۰۳ میلیون و ۵۶۵ هزار دلار

دولت عدالت : ۱۱۹ میلیارد و ۴۷۰ میلیون و ۶۳۵ هزار دلار!!!

خودتون مقایسه کنین!! البته زیاد هم ذوق زده نشین!!! فعلاْ با نفتمون رو بورسیم ٬ اما...به این فک کنیم که قیمت نفت همین طوری بره بالا ٬ چی می شه؟ کشورهای مصرف کننده کم کم به فکر استفاده از انرژی های دیگه می افتن و این یعنی : نفتتو ارزون ندی رو دستت می مونه ها !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:38  توسط شیما  | 

 

یک سال ٬ دو سال ٬ چهار سال ٬ هفت سال ٬ ده سال ٬ بیست سالش شده...اون بزرگ شده ٬ منم بزرگ شدم...من همه ی شکلاتامو خوردم ٬ اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته...اون اومده امشب تا خداحافظی کنه ٬ می خواد بره ٬ بره اون دور دورا...

می گه:" می رم ٬ اما زود بر می گردم ."

من که می دونم می ره و بر نمی گرده...یادش رفت شکلات به من بده...من که یادم نرفته...یه شکلات گذاشتم کف دستش...

گفتم:" این برای خوردنه ."

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش : " اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت ."

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش...هر دو تا رو خورد...خندیدم...می دونستم دوستی من  " تا "  نداره...می دونستم دوستی اون  " تا "  داره ٬ مثل همیشه...خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومو نخورده...حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:29  توسط شیما  | 

 

گفت:" بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم ."

گفتم:" باشه.تو بذار ."

گفت:" شکلات.هر بار که همدیگرو می بینیم ٬ یه شکلات مال تو ٬ یکی مال من ٬ باشه؟ "

گفتم:" باشه ."

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش٬  اونم یه شکلات تو دست من...باز همدیگرو نگا می کردیم ٬ یعنی که دوستیم٬ دوستِ دوست...من تندی شکلاتمو باز می کردم ٬ می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدمش...

می گفت:" شکمو! تو دوست شکموی منی! " و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.

می گفتم:" بخورش! "

می گفت:" تموم می شه! می خوام تموم نشه.برای همیشه بمونه ."

صندوقش پر از شکلات شده بود...هیچ کدومشو نمی خورد...من همشو خورده بودم...

گفتم:" اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن ٬ یا کرما ٬ اون وقت چی کار می کنی؟ "

گفت:" مواظبشون هستم!"

می گفت:" می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم ."

و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنم و می گفتم:" نه ٬ نه ٬ نه ٬  " تا "  نداره! دوستی که  " تا "  نداره..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:10  توسط شیما  | 

 

با یه شکلات شروع شد...من یه شکلات گذاشتم تو دستش٬اونم یه شکلات گذاشت تو دست من...من بچه بودم٬اونم بچه بود...سرمو بالا کردم٬سرشو بالا کرد٬دید که منو می شناسه.خندیدم...

گفت:" دوستیم؟ "

گفتم:" دوستِ دوست. "

گفت:" تا کجا؟ "

گفتم:" دوستی که  " تا "  نداره! "

گفت:" تا مرگ؟ "

خندیدم و گفتم:" من که گفتم٬  " تا "  نداره!"

گفت:" باشه٬تا پس از مرگ."

گفتم:" نه٬نه٬نه٬نه٬  " تا "  نداره!"

گفت:" قبول! تا اونجا که همه دوباره زنده می شن.یعنی زندگی پس از مرگ٬بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت٬ تا جهنم٬ تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟ "

خندیدم و گفتم:" تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه  " تا "  بذار.اصلاْ یه  " تا "  بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلاْ براش  " تا "  نمی ذارم."

نگام کرد٬ نگاش کردم...باور نمی کرد...می دونستم اون می خواست حتماْ دوستی ما  " تا "  داشته باشه...دوستی بدون  " تا "  رو نمی فهمید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:49  توسط شیما  |