نه هست های ما چونان که بایدند/نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را/ در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا...
اما در صفحه های تقویم/روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز/روزی شبیه فردا/روزی درست شبیه همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید امروز نیز٬روز مبادا باشد...
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند/نه بایدها
هر روز بی تو...روز مباداست...
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو...دیوارهای من...
دیوارهای فاصله بسیارند
دیوارهای تو همه آینه اند
آینه های من٬همه دیوارند...
حالا چی می شه؟ تجدید نظر یا حذف؟
فقط یه کلمه به ذهنم میاد:
مرسی.
این اولین جمله از کتابیه که امروز خریدم:پاییز پدر سالار.نوشته ی" گابریل گارسیا مارکز".
بقیه تموم شدن."شبهای سپید" از سه تا داستانش ٬ دو تای آخریش قشنگ بودن.بردنم تو همون حالت خلسه آوری که کتابای هدایت همیشه می برنم.خوشم اومد٬خیلی.
" سه سال" هم خیلی قشنگ بود.خیلی باهاش حال کردم.دیروز شروع کردمش.همون دیروز هم تموم شد.
"دخمه" هم امروز تموم شد ولی نه با اون حسی که شروع کرده بودمش." ژوزه ساراماگو" نویسنده ی پرتغالی کتاب جدیداْ یه نطقی کرده که علاوه بر هم وطناش!!! ( الان اسپانیا زندگی می کنه ) منو هم
به فکر فرو برده!!!اون از پرتغالیا خواسته با اسپانیا اتحاد کنن٬اینطوری که نه
پرتغالیا باید پاشن برن دم در اسپانیا و بعد از اینکه دستاشونو از زیر در نشون دادن با گریه بگن:" می شه لطفاْ ما رو هم یه جای کشورتون جا بدین؟!!! "![]()
همین الان هم...ولش کن...
می خوام بایکوت شم..می خوام نه٬باید...دلم گریه می خواد٬اندازه ی تمام خنده هام لطفاْ....
دیروز مجبور شدم با تکتم حرف بزنم.اصلا دلم نمی خواست.اما مجبور بودم.شب قبلش یه خواب وحشتناک دیده بودم!!!
تو خواب کلی گفتم: خدایا غلط کردم٬ گه خوردم!
از خواب که بیدار شدم اولین چیزی که اومد تو ذهنم تکتم بود!!هیچی دیگه٬ظهر وقتی زنگید یه مین هم من باهاش حرفیدم٬بگذریم...
جدیداً خیلی بد کتاب می خونم٬طول می کشه.اولین داستان " شبهای سپید" اصلاً جالب نبود.جمله بندیش خیلی بیخود بود.البته دومین داستانیه که داستایوفسکی نوشته وشاید واسه همینه که...اما دومیش به نظرم خیلی بهتره.تیریپش مثه داستانای هدایته.اسمشاینه:روُیای یک انسان مسخره! "بودلر" رو نیمه کاره ولش کردم.مثه "دخمه".
دیشب نرفتم بیرون.مامان و باباو امیر رفتن.رفته بودن خونه ی مامانی.خاله مرضی اینا هم اونجا بودن.مامان می گفت سوسن خیلی به نادیا گیر می داده و...
اون مطالبی رو که سرچ کرده بودم خوندم.مامان گیر داده بود که این مسائل به تو چه ربطی داره و برو بشین درستو بخون و دنبال سیاست نرو!!! آخه بکی نیس بگه ۲ تا مطلب خوندن که نمی شه کار سیاسی!!بیشتر از همه این ماجرای فاطمه قائم مقامی حالمو گرفت.
اصلاً حس ریاضی مهندسی نیست!!ولی فک کنم کم کم باید برم سراغش!زبان هم هنوز هیچ کاری نکردم...
اینکه الآن مب ندارم هم خوبه هم بد.بد واسه اینکه اعتماد به نفسمو از دست دادم.می رم بیرون دست یکی مب می بینم اینقد منم دلم می خواد!اما خوب از یه جهت هایی هم بد نیس.اینکه از بچه ها دیگه خبری ندارم و کسی نمی ره رو نرومو...اما بودنش بهتر از نبودنشه!
رفتم تو کار اینکه پولامو جمع کنم و یه خط دیگه بگیرم.فک نکنم مامان بهم برش گردونه.شماره شو خیلی دوس دارم![]()
![]()
من خط خودمو می خوام!!!
اما خوب اگه مامان بفهمه...
نانو رو رفتم تو کار اینگیلیش!!!
اینطوری واسه زبانم هم بهتره.
باید به مهشید هم بزنگم.قرار بود تابستونی بریم یه کم بگردیم با هم.حوصله ی ...و ندارم اصلاً.با اون...ولش کن!![]()
سالا گذشت
من هنوز عاشقتم...
به یادتم...
نمی دونم خبر داری
منتظرم
یا مردم و
فقط تو خاطراتتم...
روز و شبم
به این خیال
طی شد که زخمام خوب می شن
شوق من اونو میاره
صبح غمام غروب می شن
یه عمر طولانیو من
به این سوال می گذرونم
چی شد گذشتی از من و
رفتی چرا...
نمی دونم...
زخمام که سر بازه هنوز
عمری نمونده تا سحر
خسته و پیر و خم شدم
از تو نیومد یه خبر...
چشمام به در خشکید و رفت
نا ندارم بیشتر از این
با رفتنت فنا شدم
بیا خودت اینو ببین...
من با خودم چی کار کردم؟اصلا باورم نمی شه...نمیتونم بهت بگم دلم چقد واسه خودم و تو تنگ شده.واسه شنیدن صدات...باورم نمی شه داری می ری و من دیگه حتی اگه بتو نم هم نمی شه...فک می کردم تحمل همه چی آسونتر از این باشه.تازه تو خبر نداری چه دروغ گنده ای گفتم بهت !باید می گفتم.آخه تو اصلا نمی فهمیدی.اما بعدش من بیشتر از تو ضرر کردم.من خیلی بیشتر خواستم.خیلی بیشتر...وقتی آهنگا یی رو که با هم گوش می دادیم می شنوم...دیشب رفته بودیم خرید.یهو اون آهنگ بنیامینو گذاشت : یه فرشته لب دریا...یادت میاد کی اس ام اسش کردی برام؟من دلتنگتر بودم.خیلی بیشتر از تو اما قول داده بودم... ـاز رنگ این یکی خوشت میاد؟اینم بد نیست...(کجا بودم؟)
بچه ها خیلی زنگ زدن این چند روز.حدس می زنم از طرف تو باشه...پس من چی بگم؟
راستی شبا کی می خوابی؟من بیدارم٬ تا ۴ ٬ ۵...آهنگ گوش می دم٬ کتاب می خونم...راستی ۲ تا کتاب جدید گرفتم دیشب : سه سال ( چخوف ) و شب های سپید ( داستا یوفسکی ).گیر دادم به این آهنگ ِ سندی : ...یادم نمیاد!!! ( ...رو لبم داغ جنون...به کنارم تو بمون...مرو با دیگری...)