تبليغاتX
من...
 

سلام.بار ها گفتم: به کی و برای چیش اهمیتی نداره.

من دلم تنگه.واسه خیلیا.اما دل وقتی خیلی تنگ شه٬ می چسبه به هم.بعدشم از بین می ره.

یه خط جدید دستمه.شماره شو فقط مامان و بابام دارن و هم خونه ای هام.حس خوبیه:" همیشه no missed call,no new message!! "

 

* خوابگاه ندادن.خونه گرفتيم.خيليييييي خوبه.

**سما : فقط تو بودي كه دروغ نمي گفتي.فقط تو موندي.بمون.تورو خدا.مي يام.يه ذره تنهايي مي خوام.يه ذره كه تموم شد مي يام.بمون.

***...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:18  توسط شیما  | 

 

and I told you to put on too much pressure

and you left me

and I started to be wild

...and I started... to be wild

oh stop,sit and relax

are you laghting?...you try so hard

it`s time to move on

no more pain

no more love

no more crying in the night

no more faith

no more trust

no more trust

no more trust

no more trust

no more trust

...I loved you so much and then you broke me

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 4:40  توسط شیما  | 

 

خدا یا چرا منو  " اینقدر " احمق آفریدی؟!!!

 

* من پول ندارم.ندارم.ن...د...ا...ر...م...

** من پول ندارمممممممممممممممممممممممم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:23  توسط شیما 

 

دچار بي خوابي شدم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:44  توسط شیما 

 

خدا جونم...ممنونتم...ممنونتم به خاطر چشمام ، به خاطر سلامتيم ، به خاطر اينكه دوسم داري...يه خاطر اينكه خيلي دوسم داري...آخه جز تو كي مي تونه دستمو بگيره و بگه : " من اينجام! تو تنها نيستي..."

 

مرسي خدا جونم...

 

* اينا فقط مربوط به رمضون گرفتگي نيس.باور كنين.

 

امشب كلي با ستاره حرفيدم.از گذشته هاي قشنگمون ياد كرديم.اولين و آخرين نامه اي كه برام نوشته بودو خوند.اگه بشه مي خوام بذارم نامه هاشو اينجا.اون امسال كنكور داره.منم مي خوام استارتشو بزنم.واسه سال بعد.فك مي كنم بعد از اون همه آشفتگي ، حالم داره كم كم مي ياد سر جاش. مي خوام بشم همون شيماي چهار سال قبل...

 

پيشم بمون خدا...

 

** تصميم دارم امسال اگه خدا بخواد يه شروع تازه داشته باشم.

*** به دعاي همه تون محتاجم.

**** پستاي قبليو پاك نمي كنم.چون مي دونم يه وقتايي بايد يادم بيفته كجا بودم...

 

 

به سوي تو

به شوق روي تو

به طرفه كوي تو

سپيده دم ايم

مگر تو را جويم

بگو كجايي

نشان تو گه از زمين گاهي

ز آسمان جويم

ببين چه بي پروا

ره تو مي پويم

بگو كجايي...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط شیما  | 

 


سلام خدا جونم.خوبي؟

 

اي بابا! بازم من! رو رو حال مي كني؟ به من چه! خودت گفتي نا اميدي ممنوع...من خوب نيستم خدا.ديشب دلم بدجور گرفت.مي دونم كه اين طوري به نفعمه،اما...حس بدي بود..." راجع به اون درست حرف بزن.جدي دارم مي گم.دوسش دارم..."

 

خدا؟ هواشو داشته باش...باشه؟...قول مي دي...؟

 

 

*سامي بد!بعد از ظهري خواب مي ديدم دارم باهات مي حرفم!!!كلي خنديديم...

 

**درد هاي من جامه نيستند نا ز تن درآورم...نگفتني است...( چرا تو اينقد باحالي؟!! )

 

***سمانه ي مهربونم، دلم برات تنگ شده.اما از پول تلفن خونمون مي ترسم.به بچه ها خيلي زنگيدم اين مدت!منتظرم تا قبضش بياد و مامان غرغرشو كنه ، بعدش مي زنگم اساسي با هم بحرفيم.شونصد بار گفتم مي زنگم ولي نشده.به خدا نشده...به يادتم...

 

****ساراي من،جاي من سرتو بذار رو شونه ي مامان مهربونمون...يه ذره، باشه؟امروز يه ذره با مامانم حرف زدم.بغض كرد.نمي تونم باهاش حرف بزنم و از خودم بگم.نمي تونم ببينم در كنار تمام اذيتايي كه مي كنمش، به خاطر افكار مزخرف من هم غصه بخوره...

 

*****مريممان!عسلكمان...دلمان را كه فراموش نكرده ايد؟...ما دلمان آتش گرفته.تو بيمارستانتان،بخش شما،تخت خالي هست...؟!!

 

****** تنها مي باشيم...خيلي...دلمان خدا مي خواهد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط شیما  | 

 

ببین دوست خوب من:

من همینم!

اگه نمی تونی تحملم کنی ٬ خوشحال شدم از آشنایی با تو و از این حرفا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:20  توسط شیما 

 

خداوندا تو خود سلطان تبعیضی

تو خود فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچو من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین رسوا نمی کردی

 

" کارو "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط شیما  | 

 

دلم تنگ شده...خیلی!

واسه خودم بیشتر از بقیه...

 

* نفس می کشم

** نفس می کشم.

*** نفس می کشم..

****نفس می کشم...

***** ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:24  توسط شیما  | 

 

شقایق درد من یکی دو تا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:18  توسط شیما